مگو با من،مگو ديگر،مگو از هستي و مستي،من آن خودرو گياه وحشي صحراي اندوهم كه گلهاي نگاه و خنده هايم رنگ غم دارد.
 
دستهايت تكيه گاهم بود و نيست،عشق تو پشت و پناهم بود و نيست؛حيف!آن وقتي كه عاشق شد دلم،چيز سبزي در نگاهم بود و نيست.
 
تو را هر لحظه مي فهمم،تو يك احساس زيبايي،عزيزم كاسه چشمانم سرايت،واي!كم گفتم،تمام هستيم از تو كه تو خود يك قسمت از مايي.
 
هنوز در آغاز آوارگي خويش پرسه مي زنم،در خيابان هايي كه بر گرد خورشيد مي گردند،براي يافتن شانه هاي مهربانت كه بر آن تكيه كنم.
نظرات شما عزیزان:
ممنون كه با نظرات خود به ما روحيه ميدين،ممنون از همه ي عزيزان
|